شمارهٔ ۲۵۹
نه از تیری که بر دل میزنی چندین فغان دارمسوی خود میکشی ای ناله از رشک کمان دارم
بزن تیری و از ننگ من ایمن شو چو می دانینخواهم کرد ترک عاشقی چندانکه جان دارم
ز بهر تیر او از خاک من سازند آماجیپس از مردن ز یاران موافق چشم آن دارم
خدنگ اوست گر آورده چشم تر ز هر خاکیصف مژگان که من بر گرد چشم خون فشان دارم
طبیبم می کشد تیر از جگر اما نمی داندکه من چون مغز صد تیر نهان بر استخوان دارم
فکندی دور چون تیرم ز خود زین بس محالست اینکه یابی گر بجویی چون نه نام و نه نشان دارم
غم لعلش که در دل مینهفتم فاش خواهد شدفضولی جان من آمد به لب تا کی نهان دارم