شمارهٔ ۲۵۸
نه مژگانست کز خونابه دل لالهگون کردمازان گل خار خاری داشتم از دل برون کردم
ز ذکر حلقه گیسوی خوبان لب فرو بستمهوا را ترک دادم قطع زنجیر جنون کردم
ز چاک سینه آب دیده را ره بر جگر دادمنشاندم آتش دل چاره سوز درون کردم
بیاد لعل خوبان بود پر خون کاسه چشممنهادم روی در راه ورع وانرو نگون کردم
دل صد پاره ام را بود طغیانی بحمداللهز بس کش ریختم خون پاره آنرا زبون کردم
بآب دیده نقش درد دل از لوح جان شستمبنای محنت و غم را خراب از سیل خون کردم
بترک عشق میلی داشتم در دل ولی اندکز بسیاری طعن آن میل اندک را فزون کردم
سپردن دل بچین گیسوی خوبان خوش صورتخطایی بوده است ادراک این معنی کنون کردم
فضولی بس که بی هوشم ز جام شوق آزادینمی دانم که تدبیری بلای عشق چون کردم