شمارهٔ ۲۵۷
بسی تاب از غم آن گیسوان پرشکن دیدمکه تا سر رشته وصلت بدست خویشتن دیدم
ندیدم هیچ کس را غافل از افسانه عشقتتو بودی بر زبان هر جا دو کس را در سخن دیدم
جفا هر چند بر من بیشتر کردی نشد کمتروفا کز من تو دیدی از جفایی کز تو من دیدم
مگر شد باغبان دلبسته سرو خرامانتکه او را سست در پروردن سرو چمن دیدم
جراحتهای تازه بر دلم بگشود صد روزنز هر روزن درو دور از تو صد داغ کهن دیدم
نمودی حال مشکین بر بیاض چهره زیباسواد نقطه از مشک بر برگ سمن دیدم
فضولی در هوای دلبران می بینمت گویاندیدی آنچه من زان دلبر پیمان شکن دیدم