گنج

شمارهٔ ۲۵۶

نفسی نیست تمنای تو بیرون ز سرمتو ز من بی خبری کی ز تو من بی خبرم
گرچه دوری ز نظر نیست ز هجرم گلههر کجا می نگرم باز تویی در نظرم
فلک از آتش رخسار تو دورم افکندچون نسوزد غم این هجر بسان شررم
اثر درد توام هست ز من تا اثریستمرد این درد نیم کاش نماندی اثرم
غرضم بود فنا در ره عشقت صد شکرکه بسر منزل مقصود رساند این سفرم
غم دل خوردم و از سینه برونش کردمچه توان کرد خطر داشت ز سوز جگرم
فارغ از من مگذر بر سر من نه قدمیکه براه تو من از خاک ره افتاده ترم
در خیالم همه آنست که میرم بوفاتبجفایم بکش ار هست خیال دگرم
آتش هجر فضولی جگرم را می سوختکه برو آب نمی ریخت دمی چشم ترم