شمارهٔ ۲۵۱
ناوکت پیراهنی پوشاند از خون بر تنمچاکها انداخت آب دیده در پیراهنم
پای در کویت ز سر کردم که تا ناید دگردر زمین بوسی گریبان را حسد بر دامنم
گر به تیغ رشک ریزم خون خود نبود عجبهر که او را دوست می دارد من او را دشمنم
کاش سازد پاره دست غم گریبان مراچند باشد زیر این طوق تعلق دامنم
بس که در گرداب اشکم غرقه روز بی کسیکس نمی گردد بجز خاشاک و خس پیرامنم
آنکه بر دیوانها رحمی نمی آید توییوانکه جز دیوانگی کاری نمی داند منم
روزگاری شد نمی بینم فضولی روی دوستتیره شد در انتظار وصل چشم روشنم