شمارهٔ ۲۵۰
تا خط سبز تو پیدا شده بر عارض آلعارضت ماه تمامیست میان دو هلال
بس که دارد مه من شدت الفت برقیببی رقیبش نتوانم که در آرم بخیال
به چه تعبیر تمنای وصال تو کنممن که آن زهره ندارم که برم نام وصال
روی بنما که فدای تو شوم ره چه شودمن کنم کسب کمال و تو کنی عرض جمال
حال من از تو خراب و تو ز من مستغنیچو بپوشم ز تو پیداست چه خواهد شد حال
چون رخت گرمی خورشید نمی سوزد دلنیست دلسوز عذاری که ندارد خط و خال
طلب وصل خود ای مه ز فضولی مطلبکه ز دانا طلب وصل محالست محال