شمارهٔ ۲۵۲
ندیده کام دل از کوی آن سیمین بدن رفتمبه سان لاله بر دل داغ حسرت زین چمن رفتم
به هم بودیم همچون خار و گل عمری بحمداللهخلاف رسم دوران فلک او ماند من رفتم
نگاری همنشینم بود نقشی زد فلک ناگهکه او چون نقش شیرین ماند و من چون کوهکن رفتم
چو شمع انجمن شب سوختم تا صبح بر یادشچو خورشید رخش انداخت پرتو ز انجمن رفتم
پس از تیری که زد از کوی خویشم راند ناکشتهز کوی او شکسته خاطر و آزرده تن رفتم
ز جام شوق بودم مست ای غافل نپنداریکزین بزم طرب با اختیار خویشتن رفتم
فضولی چاره دردم مکن در کوی او کانجابرای زار مردن نه برای زیستن رفتم