گنج

شمارهٔ ۲۴۸

مه من از تو غم بی حساب دارد دلهزار محنت و صد اضطراب دارد دل
بیاد نرگس مست تو خسته است مدامچه گویمت که چه حال خراب دارد دل
دلیل رفعتش این بس میانه عشاقکه چون تو دلبر عالی جناب دارد دل
بکفر زلف بتان داد نقد ایمان راوزین معامله قصد ثواب دارد دل
دمی ز ناخوشی غم نجات می طلبدنه از خوشیست که میل شراب دارد دل
فغان که تا شده است از بهشت وصل تو دورمرا بآه و فغان در عذاب دارد دل
بسوز سینه فضولی نمی دهد تسکینشکایت از نم چشم پرآب دارد دل