شمارهٔ ۲۴۷
شب عیدست چندانی امان ای عمر مستعجلکه صبح آید کشد تیغ و کند قربانم آن قاتل
ز کویش کرده ام عزم سفر ای گریه کاری کنکه در اول قدم ماند مرا از اشک پا در گل
بهر پی ناقه داغی می نهد از هجر بر جانممیفزا داغ دردم ساربان آهسته ران محمل
ره غربت گزیدم ای قد خم گشته یاری دهکه عزم این ره از خار مژه بر من شود مشکل
چو خس بی اختیارم می برد اشک از سر کویشفکن سنگی براهم ای فلک هر جا شوم مایل
گرفته دامنم چاک گریبان درد و داغ اومرا منعیست این حال از قبول هجر و من غافل
فضولی دامن اقبال وصلش را مده از کفچو خورشید ار زند صد تیغ چون سایه ازو مگسل