گنج

شمارهٔ ۲۴۰

کرد از خون جگر چرخ تنم را نمناککه ز من گرد نیابد چو مرا سازد خاک
اثر باده نابست که در سر دردبی جهت نیست که می خیزد و می افتد تاک
همه دم بر سر من سنگ بلا می آردمگر از آه دلم ریخت بنای افلاک
هست مضمون خط سبزه خاک لحدمآرزوی خط سبزی که مرا کرد هلاک
گر کنی ز آلایش می خود چه عجبهست دامان مسیح از همه آلایش پاک
چاک چاکست مرا سینه و مهر رخ اومی زند تیغ دگر بر دل من از هر چاک
مردم چشم فضولی ز رخت یافته ذوقکم مباد از جهان مردم صاحت ادراک