گنج

شمارهٔ ۲۳۸

بود درد دل از سودای عشقت حاصل عاشقچه حاصل چون نه آگاه از درد دل عاشق
ترا از میل عاشق هر زمان صد احتراز امادل عاشق بدان مایل که باشی مایل عاشق
نخواهد یافت در عالم فراغت هر کجا باشدسر کوی تو می یابد که باشد منزل عاشق
ز دیده اشک می ریزد دمادم بر تن خاکینهال درد دل می پرورد آب و گل عاشق
مدد سازد مگر توفیق ارشاد جنون ور نیبه تدبیر خرد کی می گشاید مشکل عاشق
فروغ مهر معشوق است هر جا جلوه گر امانمی یابد اثر آه از دل ناقابل عاشق
فضولی جز بلا مقصود عاشق نیست از جانانبلایی باشد آن هم گر نباشد واصل عاشق