شمارهٔ ۲۳۷
یارست فارغ از من و من بی قرار عشقکار منست ناله و اینست کار عشق
نو عاشقم سزد که دل چاک من بوداول گلی که می شکفد از بهار عشق
ای دل بیا که وامق و مجنون گذشته اندبرخاسته است خار و خس از رهگذار عشق
دردا که هست دلبر من طفل و پیش اونی هست قدر عاشق و نه اعتبار عشق
گلها اگر دمد ز سر خاک تربتمباشد هنوز در دل من خار خار عشق
در دهر نیست روز خوش و روزگار خوشالا که روز عاشقی و روزگار عشق
رسوا کنون نگشت فضولی ز عشق یارهرگز نبوده این که نبودست یار عشق