گنج

شمارهٔ ۲۳۴

گر ترا هست دلا در ره غم میل رفیقبطلب جام شفق گون که رفیقست شفیق
شده ام کم شده رادی سرگردانیهست امید که راهی بنماید توفیق
ای که در ساحل راحت ز سبک بارانیدست ما گیر که در سیل سرشکم غریق
ره مقصود کسی برد که از سر بگذشتهر که دارد هوس کام جز این نیست طریق
نیست در عشق بتان حاصل ما غیر از اشکگهری بهتر ازین نیست درین بحر عمیق
واعظا چند کنی بر سر منبر جلوهپستی مایه تقلید نکرده تحقیق
دل خونین فضولی بخیال رخ دوستخاتم دست بلا راست نگینی ز عقیق