گنج

شمارهٔ ۲۳۳

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ف۷ بیت
قد کشیدی دیده ام تیر بلا را شد هدفجلوه کردی عنان اختیارم شد ز کف
می نهد سر هر سحر بر خاک راهت آفتابجای آن دارد که سر بر چرخ ساید زین شرف
آسمان را دوش ذوق ماه نو در چرخ داشتگوشه ابرو نمودی ذوق آن شد بر طرف
غیرت لعل تو در کان لعل را در خون نشاندآب شد از شرم دندان تو لؤلؤ در صدف
سینه ام را سوخت دل وز ناله ام پیداست اینبیشتر دارد فغان هرگه که آتش دید دف
هر طرف صف بست مژگانم بقصد خیل خوابجلوه‌ها دارد سرشکم در میان هر دو صف
عشق ورز و جام می درکش فضولی متصلخیز و کاری کن مکن بیهوده عمر خود تلف