شمارهٔ ۲۳
از زبانت می رسد هر لحظه آزاری مرامی خلد هر دم بدل زان برگ گل خاری مرا
می تواند کرد پنهان از رقیبم ضعف تنگر نسازد فاش هر دم ناله زاری مرا
زار مردم در غم تنهایی و ممکن نشداین که بیند زاریم یاری کند یاری مرا
در حریم الفتم آزادگان را راه نیستمن گرفتارم نباید جز گرفتاری مرا
سوختی ای شمع تا در بزم او ره یافتیبنده طور توام آموختی کاری مرا
هر کجا افتاده ام افکنده فرشی زیر مننیست در روی زمین جز سایه غمخواری مرا
چرخ را با من فضولی هست مهری زین سببمی کند هر دم اسیر ماه رخساری مرا