شمارهٔ ۲۲۳
نیست غیر از حیرتم کاری جدا از یار خویشوه چه خواهم کرد دارم حیرتی در کار خویش
کلبه احزان ما باریک شد از دود آهآه اگر روشن نسازی از مه رخسار خویش
حال بیماران درد عشق را گاهی بپرسلطف فرما شربتی از لعل شکربار خویش
ای که دارد حقه لعلت دوای درد دلکم مفرما التفات از عاشق بیمار خویش
می رود دلدار و از من می برد دل چون کنمچون توانم زیستن دور از دل و دلدار خویش
بر سر کویت فضولی گر نیایت دور نیستشرم دارد از سگت با نالههای زار خویش