شمارهٔ ۲۲۲
لاف زد پیش رخت گلبن ز گلبرگ ترشزد صبا از قهر گلبرگ ترش را بر سرش
پیش خورشید رخت گل را نمی بیند جمالگرچه میبندد هوا از دُرِّ شبنم زیورَش
گشت گل پروانه شمع جمالت ای پرینیست هر سو برگ بگرفتست آتش در پرش
چند نازد با گل و بلبل چمن بگشای رخآتشی زن در گل و بر باد ده خاکسترش
مهد گلبن جای راحت نیست طفل غنچه راچون شود آسوده چندین خار دارد بسترش
گل بحسن پنج روزه کرد دعوی با رختزود باشد زین گنه از هم بریزد پیکرش
برگ گل تلخست می گرداند از خورشید رنگچون کنم نسبت فضولی با لب جان پرورش