شمارهٔ ۲۲۱
بکویش می روم بهر تماشای مه رویشتماشاییست از رسواییم امروز در کویش
ندارم تاب تیر غمزهای آن کمان ابرومگر سویم بتندی ننگرد تا بنگرم سویش
چه حاجت با رقیبان دگر در منع من او رارقیب او بس است از هر که باشد تندی خویش
گلی دارم درون دل ز غیرت کس نمی خواهمنشنید پهلوم ترسم که ناگه بشنود بویش
ازان رسوا شدم کز غایت ضعف تنم در دلنگنجید و برون افتاد شوق رشته مویش
قدم خم باشد ز بار غم برون شو از تنم ای جانکه نتوان بود اینجا با خیال قد دلجویش
فضولی چون نیابم در دل اهل محبت رهخیالی کرد ضعفم در خیال جعد گیسویش