گنج

شمارهٔ ۲۲۰

جدا بودن ز یار و سوختن با داغ هجرانشبسی خوش‌تر که روز وصل دیدن با رقیبانش
جدایی خواهم از جانان و غیرت آنچنین بایدکه خود را هم نخواهد عاشق اندر وصل جانانش
نبینم سوی آن آیینه رخسار چون دارمز عکس خار مژگانیم بر گلبرگ خندانش
ندارم ذوقی از مرگ رقیبان زانکه می‌ترسمبمیرد خاک ره گردد بگیرد باز دامانش
نبیند سوی من تا در نیابم راحت مردنچو می‌داند نخواهد برد جان از چشم فتانش
نه من تنها نهادم سر به پای او سپردم جانهوای عشق او در هرکه هست اینست پایانش
فضولی را به درد عشق واجب گشت جان دادننمی‌دانم چه دردست این که ممکن نیست درمانش