گنج

شمارهٔ ۲۱۷

پیش تو گل از شرم سرانداخته در پیشگویا که پشیمان شده از آمدن خویش
گل جای بسر دارد اگر بگسلد از خارای گل منشین پیش رقیبان بداندیش
در باغ چرا پیرهن گل شده خونینای گل تو مگر بر رگ بلبل زده نیش
چون غنچه خندان که شود گل ز دم بادناصح ز دم سرد تو شد آتش دل بیش
گر سینه شکافم دل صد پاره نمایدچون غنچه چرا فاش کنم حال دل ریش
چون رخ بنمودی بده از لعل لبت کامدر دور گل آن به که کند کس طرب و عیش
بربود دل و دین من آن غمزه فضولیفریاد ز بی باکی آن کافر بدکیش