شمارهٔ ۲۱۶
یارب بحق حرمت رندان درد نوشما را میفکن از نظر پیر می فروش
می نیست آب دانه انگور بلکه هستخون دلی ز جور فلک آمده بجوش
اخبار ساکنان سراپرده فناستهر غلغله که می رسد از جوش می بگوش
باده فتاده است بجوش از خروش چنگوز جوش باده چنگ فتادست در خروش
ساقی بیار باده که بگشایدم زبانگویم ترا که از چه سبب مانده ام خموش
بازار دهر را همه بر هم زدیم نیستجز باده جوهری که بریزد بنقد هوش
قید علاقه هست فضولی کمال عیبزنهار پرده ز تجرد باو مپوش