گنج

شمارهٔ ۲۱۸

مرا دل ترک داد و کرد میل آن مه دلکشکه دارد میل بالا شعله چون می‌خیزد از آتش
پر از پیکان حسرت چون نگردد سینه چاکمکه من محروم و جا در پهلوی او می کند ترکش
بتندی محتسب در جام می منگر که می ترسمز عکس تیره ات گردد مکدر باده بیغش
جهان جای مکافاتست ممکن نیست نستانددل پرخون بجای جام پر می ساقی مهوش
غم و درد و بلا و محنت و اندوه و رسواییهمیشه عاشقان یک جهت را هست این هر شش
مگو از نوش راحت هیچ شهدی نیست شیرین ترز ذوق زهر محنت هم مشو غافل گهی می چش
فضولی هیچ راحت بی مشقت نیست در عالمبباید ساختن با هر چه باشد خوش اگر ناخوش