شمارهٔ ۲۱۰
دل اسیر لعل آن گلبرگ خندانست بازکار من از دست دل چاک گریبانست باز
گل دریده پیرهن بلبل فتاده در فغانآن گل نورس مگر در سیر بستانست باز
بست جانان صد گره بر زلف و اهل درد راصد گره زان صد گره بر رشته جانست باز
حیرت حالم ترا کردست غافل از حجابعالمی را چشم بر روی تو حیرانست باز
مرغ دل را گر نه بگشادست تا دست صباوه چه واقع شد چرا زلفت پریشانست باز
حقه لعل شکربارت شد از چشمم نهاناین نشان حقه بازیهای دورانست باز
مگذران عمر گرامی را فضولی در خطاگرچه می دانی در امید غفرانست باز