شمارهٔ ۲۰۹
دلا بمهر رخش دیده پر آب اندازترست پرده چشمت بآفتاب انداز
صبا که گفت که حرفی ز بی قراری مابگوی آن گل تر را در اضطراب انداز
نقاب کرد تن خاکیم ز چهره جانگرت هواست که افتد ز رخ نقاب انداز
میانه من و تو هستی منست حجاببیا و آتشی از رخ برین حجاب انداز
چه می دهی از سر التفات دل برقیبسگی ست ، جانب او سنگ اجتناب انداز
شدم خراب ز بی رحمی تو رحمی کنگهی ز لطف نظر بر من خراب انداز
چه کار تست فضولی قبول قید ورعترا که گفت که خود را درین عذاب انداز