گنج

شمارهٔ ۲۰۸

دلم از عشق تو رسوای جهانست امروزغم پنهان دلم بر تو عیانست امروز
روزگار من اگر گشت سیه نیست عجبآفتاب رخت از دیده نهانست امروز
مدتی خون دلم داشت اقامت در چشمپی آن سرو سفر کرده روانست امروز
دیده بودم خم گیسوی تو امشب در خواباین که دارم دل آشفته ازانست امروز
دوش دل گوشه چشمی ز تو در یافته بودبهمان گوشه چشمی نگرانست امروز
ز می و مغبچه یارب چه طرب یافته استکه دلم معتکف دیر مغانست امروز
دوش کردند سکان منع فضولی ز درتسبب اینست که با آه و فغانست امروز