شمارهٔ ۲۰۷
خاک شد جسم و غمت مونس جانست هنوزسوخت دل جان به جمالت نگرانست هنوز
حسنت از زینت خط رنگ دگر یافت ولیدر دل ما غم عشق تو همانست هنوز
اثری در دل پر سوز ز خونابه نماندچشم بر یاد تو خونابه فشانست هنوز
بی نشان گشت تن خاکیم از ضعف ولیهدف ناوک آن سرو روانست هنوز
غم مرا سوخت منه پای بخاکستر منکه درو آتش صد درد نهانست هنوز
نقش شیرین بشد از لوح مزار فرهادذکر لعل تو مرا ورد زبانست هنوز
ز فضولی روش دین مطلب ای ناصحکه اثیر الم عشق بتانست هنوز