گنج

شمارهٔ ۲۱

تحیر بست در شرح غم عشقت زبانم راچه گویم بر تو چون ظاهر کنم راز نهانم را
به سوزِ دل ز وصلَت چاره ای جُستم ، ندانستم،که آتش بیش خواهد سوخت از نزدیک جانم را
شدی غایب ز چشمم ، شد دلم صد پاره از غیرت،کز آن ، هر پاره جایی می رود از پِی گمانم را
ز غیرت سوخت ای خورشید جانم رحم بر من کنبهر خاکی میفکن سایه سرو روانم را
رقیبی را سگ خود خواند یارم جای آن باشدکه سوزد آتش این رشک مغز استخوانم را
ز ذوق درد و داغش می کند آگه ازانست اینکه با جان حزین ربطیست جسم ناتوانم را
فضولی کی توانم رست در عالم ز رسواییمگر در تن کمال ضعف ره بندد فغانم را