گنج

شمارهٔ ۲۰

روزی که پیش خویش نبینم حبیب رادارم هزار شوق که بینم رقیب را
در پیش گل مشاهده خار می کندچون رشک مضطرب نکند عندلیب را
دانسته ام که عارضه عشق بی دواستبیهوده درد سر چه رسانم طبیب را
امید نیست منقطع از وصل دوست لیکصبری نمانده است من ناشکیب را
گفتم دل من از ذقنت قوتی گرفتخندید و گفت منفعت اینست سیب را
از خوان وصل یار که فیضیست بی دریغیارب نصیب بخش من بی نصیب را
گفتم جان دهم بتو جانی نداشتمدادم فریب آن صنم دلفریب را
جز کوی یار نیست فضولی مراد ماخاک وطن به از همه عالم غریب را