شمارهٔ ۲۰۴
می دهد زاهد به ما هر لحظه آزار دگرگرچه ما کار دگر داریم او کار دگر
کس نمی یابم باو اظهار درد دل کنمنیست در دام بلا چون من گرفتار دگر
در جهان ای بیبدل این فتنهها تنها ز تستآه اگر پیدا شود مثل تو خونخوار دگر
مرهم زخم دلم موقوف کردی بر اجلکردی این ویرانه را محتاج معمار دگر
این نمازم بس بود کز سجده آن ابروانسر چو بردارم بسجده سر نهم بار دگر
با که گویم حال بیداری شبها چون کنمهم مگر با آن که جز او نیست بیدار دگر
در ره یاری که دارم به که ترک سر کنمچند گیرم چون فضولی هر زمان یار دگر