گنج

شمارهٔ ۲۰۳

خواهم چو سایه افتم دنبال آن سمنبرهر جا که او نهد پا من جای پا نهم سر
او چون منی ندارد من نیز همچو اوییمن عاشق بلاکش او دلبر ستمگر
دیدم گل رخت را بر جور دل نهادمپیداست کین شکوفه آخر چه می دهد بر
من ابر اشکبارم تو غنچه شکفتهخنده تراست لایق گریه مراست در خور
در دست تیغ داری در لعل شهد راحتیا کار سازیم کن یا کام من برآور
از دل نبود نامی بر صفحه وجودمروزی که روزیم شد از خون دل مقرر
بگذشت عمر و ما را هرگز فضولی از دهرکاری نیافت سامان کامی نشد میسر