گنج

شمارهٔ ۲۰۲

می کشد زارم ببازی هر زمان طفلی دگرکرد دل بازیچه طفلان مرا پیرانه سر
اشک می ریزم چو از طفلان مرا سنگی رسدچون نهال بارور کز سنگ می ریزد ثمر
نورسان را تا بفرزندی گزیدم در جهانرسم شد فرزند را مهری نباشد بر پدر
چشم من چون مردم بی مایه طفل اشک رامتصل می پرورد اما بصد خون جگر
گاه در دل می کند آن طفل گه در دیده جانیست او را ذره از آب و از آتش حذر
عالم از سیل سرشکم شد خراب اما چه سوددلبرم طفلست و او را نیست از عالم خبر
عاریند از حسن روزافزون جوانان وین سببهست میل دل فضولی را به طفلان بیشتر