گنج

شمارهٔ ۱۸۸

قافیه: اریبرد۷ بیت
رنجیدم از دل خواهمش زلف ستمکاری بردگردد هزاران پاره و هر پاره را تاری برد
تنها نه یار من همین با من ندارد یارییاری نمی بینم که او غم از دل یاری برد
خونی که در دل داشتم با خاک کویش ریختمتا کی دل بی طاقتم هر جا رود باری برد
پیش چراغ ای شمع جولان مکن مپسند دلهر دم ز بهر سایه ات رشکی ز دیواری برد
آن غمزه را رخصت مده کز عشوه سازی هر زمانآزار شیدایی دهد آرام افکاری برد
بر خود خیال زیستن بسته دل بی خود ولیمشکل که آن خونخواره جان از چون تو خونخواری برد
شادم فضولی زان که ره بردم به خاک کوی اوخوش آنکه شیدا بلبلی راهی به گلزاری برد