شمارهٔ ۱۸۷
نظر بازی که حیران رخ آن سیمتن باشدنمی خواهم که بینم از حسد گر چشم من باشد
گهی از داغ می سوزم گهی از درد می نالمچه خوش باشد که در عشقت مرا نه جان نه تن باشد
سرم را هست سودای خطت تا هست سر بر تنمرا عشق تو در جانست تا جان در بدن باشد
چه فرق از صورت دیوار تا شیرین اگر شیرینچو صورت غافل از سوز درون کوهکن باشد
بسبزه می دهد جان عاشق روی تو می سازدنمی خواهم که سایه با تو در سیر چمن باشد
چو بلبل را گره از کار نتواند که بگشایدچه سود ار غنچه را دندان ز شبنم در دهن باشد
ندارد ذره در دل اثر افسانه زاهدفضولی درد دل باید که ذوقی در سخن باشد