گنج

شمارهٔ ۱۸۹

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: رمافتد۷ بیت
چو پاره پاره دل از دیده ترم افتدهزار شعله آتش به بسترم افتد
نیاورم بنظر آفتاب را ز شرفدمی که دیده بدان ماه پیکرم افتد
زند بدامن من آفتاب دست ز قدرگهی که سایه آن سرو بر سرم افتد
خوشم بکنج غم و بی کسی که باشم منکه ره ببزم بتان سمنبرم افتد
بدست اخترم ای کاش برق آتش آهرسد بچرخ شب غم در اخترم افتد
بیاد لعل تو آتش فتاد در جگرمکه آتشی بدل درد پرورم افتد
بهیچ باب فضولی قرار نیست مرامگر دمی که گذر سوی آن درم افتد