گنج

شمارهٔ ۱۸۵

گفتمش دل ز غمت زار و حزین می‌بایدگفت آری سخن اینست چنین می‌باید
گفتمش چشم تو در گوشه ابرو چه خوشستگفت پاکیزه‌نظر گوشه‌نشین می‌باید
گفتمش بهر چه از من بربودی دل و دینگفت شیدای بتان بی دل و دین می‌باید
گفتم افتاده خود را به چه سان می‌خواهیگفت رسوا شده روی زمین می‌باید
گفتمش نور خدا در مه رویت پیداستگفت پیداست ولی چشم یقین می‌باید
گفتم از چین سر زلف خودم تاری بخشگفت این دلشده را نافه چین می‌باید
گفتمش هست فضولی ز غلامان درتگفت کو شاهد او داغ جبین می‌باید