گنج

شمارهٔ ۱۸۱

حبیب درد دلم را دوا نخواهد کردترحمی بمن مبتلا نخواهد کرد
چو تیر تا نفتد دور ازان کمان ابرورقیب در دل ما هیچ جا نخواهد کرد
کمست مهر بتان آن قدر که گر همه راکنند جمع بیک کس وفا نخواهد کرد
بتی که حال دل زار عاشقان داندبعاشقان جفاکش جفا نخواهد کرد
گر افکند بگریبان دل غمت صد چاکز دست دامن عشقت رها نخواهد کرد
هلاک ما مطلب زانکه در ره عشقتکسی ز اهل وفا کار ما نخواهد کرد
ز باغ وصل فضولی گلی نخواهد چیدکسی که صبر بداغ بلا نخواهد کرد