گنج

شمارهٔ ۱۸۰

قافیه: بیدارد۷ بیت
بی وجه نمی گریم گریه سببی داردبر حال دلم گریان حال عجبی دارد
آن شوخ کمان ابرو با من نزند حرفیافکند بابرو چین گویا غضبی دارد
تا زنده بود هرگز از جان نکشد منتهرکس که بدل ذوقی از نوش لبی دارد
جنت طلبد زاهد ما روضه کویت رااز بخت بقدر خود هرکس طلبی دارد
از حال دلم بی خود ای شمع چه می پرسیدور از مه رخسارت روزی چو شبی دارد
پا کرده ز سر آید هر دم بسر کویتطفلست در اشکم اما ادبی دارد
خوانند فضولی را گه عاشق و گه عارفمشهور جهانست او هر جا لقبی دارد