گنج

شمارهٔ ۱۷۹

قافیه: اکنند۷ بیت
گر بند بند ما چو نی از هم جدا کنندبه زانکه در غمت ز فغان منع ما کنند
خوبان نمی کنند وفایی بعاشقانخوبند بهر آنکه همیشه جفا کنند
بینند روی شاهد مقصود اهل دلگر توتیای دیده ازان خاک پا کنند
جان نیست جز امانت تو نزد عاشقانوقتست جان من بتو یک یک فدا کنند
امروز دیده اند ترا زاهدان شهرفردا نماز خود همه باید فضا کنند
در حیرتم که راهروان طریق عقلخود را اسیر دام تعلق چرا کنند
اهل وفا نیند فضولی پری رخانهرگز طمع مدار که با تو وفا کنند