شمارهٔ ۱۷۸
دل درون سینه دردت را به جان میپروردذوق میبیند ازآن هردم ازآن میپرورد
عاقبت معلوم شد بهر سکانت بوده استاین که جسم ناتوانم استخوان میپرورد
لعل اشک لالهگون پرورده چشم منستکی بدین رونق بود لعلی که کان میپرورد
چون نریزد با خیال خط او چشمم سرشکسبزه دارد بآن آب روان میپرورد
چون قدت ناید اگر سازد بدین عالم روانهر نهالی را که رضوان در جنان میپرورد
نعمت دنیا به جاهل گر رسد نبود عجبهست عادت طفل را لطف زنان میپرورد
دیده و دل را فضولی میدهد خون از جگردشمنان خویش را بنگر چه سان میپرورد