شمارهٔ ۱۸۲
دل اغیار بر من از غم جانانه میسوزدز جور آشنا بر من دل بیگانه میسوزد
اگر سوزد دل پروانه خواهد بر زبان آردزبان شمع را سوز دل پروانه میسوزد
نزد ای شمع در فانوس آتش سوز بسیارتنه ای چون من ، که کمتر آتشِ من خانه میسوزد
ز برق آه دل غافل مباش از سینهام ای جانبرون کش رخت خود امشب که این ویرانه میسوزد
سرشکم قطره قطره ز آتش دل محو می گردددریغ از خرمن عمرم که دانه دانه می سوزد
شبی افسانه شوق تو میگفتند در مجلسمرا چون شمع هر شب شوق آن افسانه میسوزد
فضولی نیست غمخواری دل ویرانه را شبهابه جز داغی که هردم بر دل دیوانه میسوزد