گنج

شمارهٔ ۱۷۶

آمد صبا وزان گل نورس خبر ندادتسکین آتش دل و سوز جگر نداد
بنمود رخ ولی نظری سوی من نکردفریاد ازان نهال که گل کرد و بر نداد
می خواستم بگریه کنم با تو شرح رازحیرت بگریه رخصت این چشم تر نداد
امشب بدیده خواست کشد رخت خویش خوابسیل سرشک دیده باو رهگذر نداد
خوش آنکه داد جان بتو در اول نظربا نالهای زار ترا درد سر نداد
امید داشتم که ز وصل تو بر خورمنخل امید غیر ندامت ثمر نداد
از من مجو قرار فضولی بهیچ بابچون بخت بد رهم سوی آن خاک در نداد