گنج

شمارهٔ ۱۷۴

تا مرا سودای شمع عارضت در سر نبودسینه ام سوزان دلم صد پاره چشمم تر نبود
در گریبان دلم روزی که عشقت دست زدهستیم را جز لباس نیستی در بر نبود
جان من روزی که شوق جوهر تیغ تو داشتدر جهان نام و نشان از جسم و از جوهر نبود
از ازل تنها مرا شد درد تنهایی نصیبغالبا این درد را قابل کسی دیگر نبود
در جهان جز عاشقی کاری نکردم اختیارچون کنم نسبت بمن کاری ازین بهتر نبود
هیچگه غمخانه ام را سیل خون نگشاد درکز بلا صد خیل بهر دیدنم بر در نبود
پیش ازین حال فضولی را نمی دیدم خرابدر دل او غالبا درد و غم دلبر نبود