شمارهٔ ۱۷۳
یار از عاشق نمی باید که پروا شودتا نه عاشق درد دل گوید نه او رسوا شود
ما دهان یار را از غنچه بهتر گفته ایمغنچه هم این حرف خواهد گفت گر گویا شود
ماه من چون تو ملک خویی پری رخسارهنیست در روی زمین حالا مگر پیدا شود
میل پنهان تو با من هست عین لطف لیکآه ازان لطفی کزو اظهار استغنا شود
تو کشیدی تیغ و من صد سیل بگشادم ز چشمشد مقد غالبا عالم خراب از ما شود
پر غم او شد دل از ناصح مرا سودی نماندغم مگر بیرون شود تا پند او را جا شود
پیش بی دردان فضولی سر بپای او منهاحتیاطی کن مبادا فتنه بر پا شود