شمارهٔ ۱۷۱
ماه من کز لعل لب کامی به هر ناکام دادخواستم من نیز کام خود مرا دشنام داد
برد هوشم را بدشنامی لبش یا ساقیبهر مستی از می تلخی مرا یک جام داد
مضطرب بودم که آیا چیست قدرم پیش اواضطرابم را بدشنامی لبش آرام داد
مردم از ذوقی که در دشنام آن لب یافتمجان فدای نشأه کان باده گلفام داد
چیست جرم من که مخصوصم بداغ هجر کردآنکه بر خوان وصال خود صلای عام داد
بس که هوشم برد گفتارش ندانستم که اووعده کشتن مرا یا مژده انعام داد
با فضولی محنت ایام را کاری نماندبی خودی او را نجات از محنت ایام داد