گنج

شمارهٔ ۱۷۰

هر که چراغی ز برق آه ندارددر شب هجران سوی تو راه ندارد
هر که ندارد دلی چو آینه زاهندر رخ تو تاب یک نگاه ندارد
هر که ندارد سرشک و آه دمادمدعوی عشق ار کند گواه ندارد
بی تو سراسیمه اند عقل و دل و جانهمچو سپاهی که پادشاه ندارد
طالب وصل است دل و لیک دمادمتاب ملاقات گاه گاه ندارد
مهر تو کردست چون هلال قدم راآنکه تو داری نه مهر ماه ندارد
از غم و اندوه روزگار فضولیجز در پیر مغان پناه ندارد