شمارهٔ ۱۶۹
دل که از نرگس او چشم نگاهی داردگر نیابد چه عجب بخت سیاهی دارد
جای آن هست که چشمم از همه عالم بنددپاک چشمی که نظر بر رخ ماهی دارد
در ره عشق تو تا مرده نلافم ز وفابی طریقی نکنم عشق تو راهی دارد
چون نسوزد دل سودازده در آتش هجرطلب وصل تو کردست و گناهی دارد
زنده آب حیات و دم عیسی سهل استزنده آنست که او اشکی و آهی دارد
ملک دل نیست مناسب که بماند ویراناز چه معمور نباشد چو تو شاهی دارد
نیست بی درد غم و غصه فضولی نفسیخسرو کشور عشق است سپاهی دارد