شمارهٔ ۱۶۸
در آینه چو عکسم بر صورتم نظر کردبر دیده تر من او نیز دیده تر کرد
آیینه نیست چون من در رسم عشقبازیگر دور شد ز یاری او را ز دل بدر کرد
از رشک یا بمیرم سر بر نداشت از خاکهر گه که سایه با من در کوی او گذر کرد
چون سایه بر ندارم از خاک کوی او سرشاید که زان سر کو خاکی توان بسر کرد
امشب بحال زارم می کرد شمع گریهگویا که در دل او سوز دلم اثر کرد
آیینه را ز غیرت دیدن نمی توانمخود را چو بر خدنگ مژگان او سپر کرد
از صبر بر نیاید چون کار ما فضولیدر کار خویش باید اندیشه دگر کرد