شمارهٔ ۱۶۷
ز سروت سایه گر بر من اندوهگین افتدبه سر بردارم و نگذارم آن را بر زمین افتد
مرا بالای هم صد تیغ اگر بر سر زنی زان بهکه کردی رنجه و از تندیت چین بر جبین افتد
ز صید مرغ دل هر سو مهیا می شود دامیترا هر گه گره بر گیسوان عنبرین افتد
دلم گم گشت و قدم شد دو تا در دست غم ماندمبچاک سینه همچون خاتمی کز وی نگین افتد
مقابل داشت خود را عکس در آیینه با رویتچه بی شرمیست این یارب ببند آهنین افتد
سواد دیده را مشگل توان برداشت از لعلشندارد راه رستن چون مگس در انگبین افتد
فضولی شوق آن بت را درون سینه جا کردینترسیدی که ناگه رخنهات در کار دین افتد