گنج

شمارهٔ ۱۶۴

جان بیرون رفته را بویت به تن می‌آوردمرده را ذوق کلامت در سخن می‌آورد
هست شبنم یا نسیم صبح با ذکر لبتغنچه‌ها را آب حسرت در دهن می‌آورد
زلف پرچین برگشا تا بر خطا قایل شودآنکه رنجی می‌برد مشک از ختن می‌آورد
سوی شیرین جوی شیر از بیستون هر صبح و شامسیل سیلاب سرشک کوهن می‌آورد
بوی گل گر از چمن بیرون رود بی‌وجه نیستبلبل گم‌گشته را سوی چمن می‌آورد
سرورا نسبت به نخل قامت خوبان مکننخل قامت میوه سیب ذقن می‌آورد
در غم آن قامت و عارض فضولی هرکه مردتا قیامت خاک او سرو و سمن می‌آورد