شمارهٔ ۱۶۲
ببزم او سخن از درد من نمی گذردچه خلوتیست که آنجا سخن نمی گذرد
گذشت دل ز دو عالم بدور روی تو لیکازان دو سلسله خم بخم نمی گذرد
نمی کشد دل تنگم بمجمعی که دروزمان زمان سخنی زان دهن نمی گذرد
مقید قد و رخسار گلرخان بچمنپی نظاره سرو و سمن نمی گذرد
اساس مجمع ارباب عشق ناکامیستحدیث کام دران انجمن نمی گذرد
نمی رسد بحظوظ سرور روحانیکسی که از سر حظ بدن نمی گذرد
دمی نمی گذرد بر فضولی بی دلکه در دلش غم آن سیمتن نمی گذرد